X
تبلیغات
خاطرات شکار - شكار قوچ

خاطرات شکار

شكار و ماهيگيري

30 سال پيش بابا به واسطه اقا صفر شوهر خالم كه شكارچي بود و با حسين گودرزي خدابيامرز به شكار ميرفت اشنا شد و چندي بعد شب ميرن روستاي مرواريدر(روستاي محل تولد اقا صفر) و از انجا صبح زود راهي كوه راستوند ميشن.اين داستان به روايت بابام ميباشد:اواسط تابستان بود و نسيم دم صبح كمي بدنمونو به رعشه انداخته بود.حسين اقا از جلو با تفنگ برنو وسطش و اقا صفر بين ما و من نيز در انتهاي همه مرفتيم.هوا هنوز تاريك بود و پاي من گاهي به بوته ها و موانع سر راه گير ميكرد.كمي بالاتر نشستيم و يه صبحانه نسبتا مفصل خورديم.هوا هم تقريبا روشن شده بود و ما حدود 500 متر ديگه راه داشتيم تا به اسمون گدار(بالاترين نقطه كوه)برسيم.من كه جز كوله پشتي اقا صفر كه هر از چند گاهي با هم تعويضش ميكرديم چيزي نداشتم.حسين اقا و اقا صفر هم از جلو گاهي نشسته و طولاني و گاهي سرپا و مختصر دره ها رو دوربين كشي ميكردند.كمي بعد به برافتاب كوه رسيديم و يكايك از توي يه شيار خزيديم جلو و كمي جلوتر پشت يه صخره بزرگ پناه گرفتيم.حسين اقا گفت:هفته قبل اينجا يه قوچ خوب زده و اينجا شكار گير خوبي هستش.منو اونجا پيش وسايل گذاشتنو با اقا صفر ارام خزيدن جلو شروع به دوربين كشي كردند.حدود نيم ساعت بعد برگشتن و گفتند خبري نيست.همانجا نشستيمو دوباره بساط چاي رو برقرار كرديم پس از ان دوباره برخواستيم و راه افتاديم.نزديك ظهر بود و هوا گرم شده بود و از شكار چيزي جز ردهاي كهنه و تازه نبود.از دور يه روستاي كوچك ديديم.كه حسين اقا بنام بوم خداداد خطابش ميكرد و پايين بلندترين قله راستوند بنام مالگا(مالاگا)واقع شده بود.كوله ها رو در جاي مناسبي زمين گذاشتيم و دوباره هر دو مشغول دوربين كشي شدند.قرار شد همانجا يه چرتي بزنيم.حسين اقا يه جا براي خودش تخت كرد و پوتين هاشو در اورد و دراز كشيد.من و اقا صفر هم در جاي ديگري به همين طريق!چشمهام تازه داشت گرم ميشد كه يهو صداي راه رفتن چيزهايي روي شن به گوش رسيد كه هر لحظه نزديكتر ميشد.حسين اقا نيم خيز شد و ارام گفت:شكارا!همگي نشستيم.

حسين اقا گلنگدن زد و با عجله و پا برهنه جلو رفت و سرك كشيد كه ناگاه ديدم شكارا بالاي سر من هستند.با ايما و اشاره بهشون گفتم.حسين اقا بلند شد و پابدو از سمت راست من رفت بالا و همان سرپا يه تير انداخت كه بلافاصله يه قوچ از توي گله 17 تايي شكارا غلتيد رو زمين.دوباره گلنگدن زد و اين دفعه كمي تيرانداختنش طولاني تر شد چرا كه ديگه قوچي توي گله نبود كه يهو يه شيشك تپل از گله چند متري جدا شد و شروع كرد به جفتك انداختن كه حسين اقا گفت:اين ديوونرو بذار همينو بزنيم.بلافاصله تير انداخت و گلوله خورد تو گردن حيوان مذكور و اونم درجا خوابيد.بازم فرصت تيراندازي بود اما شكار بدرد بخوري توي گله نبود و حسين اقا هم تفنگو اورد پايين.پس از روبوسي رفتيم سراغ شكارها و تازه حسين اقا يادش افتاد كه كفش پاش نيست.يه قوچ 6 سال و يه شيشك پارسالي.كلي حال كردم و واسه اولين بار اونجا بود كه طعم جگر شكار رفت زير دندونم و بعد از اون ديگه رفتم سراغ خريد وسايل شكار.حسين اقا هم گفت:اين شكارا رو شكارچي جاي ديگه بهشون زده كه يراست امدند سمت ما ولي در كل اقا حجت روزيت خوبه!(خدا رحمت كنه حسين اقارو.)    

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط وحيد فراهاني  |